پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
شعر گمشده
تا آخرين ستارهی شب بگذرد مرا
بيخوف و بيخيال بر اين بُرج ِ خوف و خشم،
بيدار مينشينم در سردچال ِ خويش
شب تا سپيده خواب نميجنبدم به چشم،
شب در کمين ِ شعري گُمنام و ناسرود
چون جغد مينشينم در زيج ِ رنج ِ کور
ميجويماش به کنگرهی ابر ِ شبنورد
ميجويماش به سوسوی تکاختران ِ دور.
در خون و در ستاره و در باد، روز و شب
دنبال ِ شعر ِ گمشدهی خود دويدهام
بر هر کلوخپارهی اين راه ِ پيچپيچ
نقشي ز شعر ِ گمشدهی خود کشيدهام.
□
تا دوردست ِ منظره، دشت است و باد و باد
من بادْگرد ِ دشتام و از دشت راندهام
تا دوردست ِ منظره، کوه است و برف و برف
من برفکاوِ کوهام و از کوه ماندهام.
اکنون درين مغاک ِ غماندود، شببهشب
تابوتهای خالي در خاک ميکنم.
موجي شکسته ميرسد از دور و من عبوس
با پنجههای درد بر او دست ميزنم.
□
تا صبح زير ِ پنجرهی کور ِ آهنين
بيدار مينشينم و ميکاوم آسمان
در راههای گمشده، لبهای بيسرود
اي شعر ِ ناسروده! کجا گيرمات نشان؟
احمد شاملو
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:47 توسط : نیلوفر
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
خاطرات امروز و فردا
امروز با هم بودن را تجربه می کنیم
و شاید
فردا را به یاد هم بودن را
امروزمان را زیبا کنیم به
حرمت
خاطرات فردا...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:38 توسط : نیلوفر
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
...
می توانم نگه دارم دستی را
چرا که کسی دست مرا گرفته
به زندگی پیوند داده است...
احمد شاملو
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:35 توسط : نیلوفر
شنبه هفدهم فروردین 1387
... !!!

دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید .
خطر متفاوت بودن را بپذیرید ،
اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:33 توسط : نیلوفر
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
چشمان تو...
در انتهاي ِ اندوهناک ِ دهليز ِ بيمنفذ،
چشمان ِ تو شبچراغ ِ تاريک ِ من است.
هزاران قفل ِ پولاد ِ راز بر درهاي ِ بستهي ِ سنگين ميان ِ ما بهسان ِ ماران ِ
جادوئي نفس ميزنند.
گُلهاي ِ طلسم ِ جادوگر ِ رنج ِ من از چاههاي ِ سرزمين ِ تو مينوشد،
ميشکفد، و من لنگر ِ بيتکان ِ نوميديي ِ خويشام.
من خشکيدهام من نگاهميکنم من دردميکشم من نفسميزنم من
فرياد برميآورم:
ــ چشمان ِ تو شبچراغ ِ سياه ِ من بود.
مرثيهي ِ دردناک ِ من بود چشمان ِ تو.
مرثيهي ِ دردناک و وحشت ِ تدفين ِ زندهبهگوري که منام، من...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:2 توسط : نیلوفر
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
سزاوار
سزاواری اگه با تو ، توی این قصه بد کردم
چقدر خوشحالم از اینکه گل عشق و لگد کردم
تو از اون لحظه اول فقط فکر خطا بودی
همیشه آشنا بودی همیشه بی وفا بودی
دروغ هایی که می گفتی تن دنیا رو می لرزوند
فقط آینه بود هر شب توو چشمام قصه رو می خوند
دل زود باور عاشق نباید از تو بت می ساخت
نباید باورت می کرد
نباید عمرش و می باخت ...
نباید عمرش و می باخت ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:7 توسط : نیلوفر
پنجشنبه یکم فروردین 1387
بهارت مبارک مهربانم ...
من ز شرم شکوفه لبریزم
یار من کیست ای بهار سپید ؟
گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست
ای بهار سپید ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:43 توسط : نیلوفر
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
کدامیک .... دلتنگی یا فراموشی ؟؟؟
کدامین واقعیت دارد؟؟؟
" از دل برود هرآنکه
از دیده برفت .. "
یا
" دل تنگ شود هر آنکه
دلداده نبیند.."
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:12 توسط : نیلوفر
جمعه سوم اسفند 1386
سنگ و آئینه ...
سرگشته ای به ساحل دریا،
نزدیک یک صدف ،
سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است !
گوهر نبود - اگرچه – ولی در نهاد او
چیزی نهفته بود ، که می گفت ،
از سنگ بهتر است !
جان مایه ای به روشنی نور، عشق ، شعر
از سنگ می دمید !
انگار
دل بود ! می تپید !
اما چراغ آینه اش درغبار بود!
دستی بر او گشود و غبار از رٌخش زدود.
خود را به او نمود.
آئینه نیز روی خوش آشنا بدید.
با صد امید ، دیده در او بست
صد گونه نقش تازه از آن چهره آفرید،
درسینه هر چه داشت به ، آن رهگذر سپرد
سنگین دل ، از صداقت آئینه یکّه خورد !
آئینه را شکست ...!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:33 توسط : نیلوفر
سه شنبه نهم بهمن 1386
بابا منو صدا کن .....
به نام او که ...
بابا منو صدا کن ....
.... دقیقا یک سال پیش در چنین شبی من بهترین حامی ، پشتیبان ، بهترین یار و همدمم و
مهربانترین پدر دنیا یعنی پدرم رو از دست دادم ...
و هنوز که هنوزه نتونستم یعنی نمی تونم باور کنم که واسه همیشه از پیش من رفته و
هنوز که هنوزه نتونستم مثل آدمهای دیگه گریه و زاری کنم ... فقط توی خلوت خودم وقتی
به یاد حرفاش و مهربونیاش و یاد سختیهایی که کشید(بیماری) می افتم ، ناخودآگاه اشکم
سرازیر می شه ...
.
.
بابا جونم ، نمی دونی چقدر دلم تنگ شده واسه وقتی که پیشونی مو می بوسیدی ...
وای خدا ، چقدر دلم واسه صداش ، حرف زدنش ، حتی اخم کردنش تنگ شده ...
هی ...بابا جونم دلم می خواد یه بار دیگه موهامو ناز کنی و منو در آغوش بگیری
آخه همیشه اینکارو می کردی ، یادت که نرفته ؟ خدایا چه حسی داشت اون روزا ،
اما افسوس که قدرشو ندونستم ... کاش تکرار می شد..
"مهربانترین بابای دنیا، دلم برات یه ذره شده"
خیلی ، خیلی ، خیلی ، خیلی ، خیلی ، خیلی ، ...
دوست دارم .
بابا جون روحت شاد
یادت همیشه گرامی...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:54 توسط : نیلوفر
دوشنبه هفتم خرداد 1386
سکوت من فریاد است ...

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:1 توسط : نیلوفر
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
کبوتر ...

آسمون بغضشو خالی می کنه
آدمو حالی به حالی می کنه
کوچه ها رنگ زمستون می گیرن
شیشه ها ، بخار و بارون می گیرن
آدما چترشونو وا می کنن
گریه ی ابر و تماشا می کنن
نمی خوان مث درختا تر بشن
از دل قطره ها با خبر بشن
نمی خوان بی هوا خیس آب بشن
زیر بارون بمونن خراب بشن
اما تو چترتو بستی کبوتر
زیر بارونا نشستی کبوتر
رفتی و سنگ ها شکستن بال تو
اومدی ، هیچ کی نپرسید حال تو
بعضی ها دشمنای خونی شدن
بعضی ها غول بیابونی شدن
بعضی ها می گن که بارون کدومه
بوی نم ، شرشر ناودون کدومه
دیدی ، دیدی آسمون خراب شد سر ِ ما
غصه شد وصله ی بال و پر ما
حالا تو سایه نشینی مث من
خوابهای ابری می بینی مث من
چقدر اینجا می خوری خون جگر
کبوتر عصاتو بنداز و بپر ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:48 توسط : نیلوفر
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
تو تمام دنیامی ...

از دست تو نیست ، دل من از گریه پره
مثه تو طاقت نداره واسه تو هر دم می باره
دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن
نباشی ، بی تو بازمی میرن و می ریزن بی تو هر دم می بارن
تو تمام دنیامی، تو تمام حرفامی ،
تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی
یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون
داره دلمو می بره ، می بره بی نام و نشون
اون ستاره همون چشمای تو ِ توو آسمون
داره پرپر می زنه دلم واسه دیدن اون
تو تمام دنیامی، تو تمام حرفامی ،
تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:59 توسط : نیلوفر
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
به تو گفتم ...
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی , یک روز, می میرم، از پا می افتم
به تو گفتم خودمو می کشمو و پر میزنم توو آسمونا
بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات،
چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و آه و ... بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام ، آخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:53 توسط : نیلوفر
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386
رویای شیرین من ...

دوباره چشامو بستم تا که خوابتو ببینم
خیلی وقته که به خوابم نمی یای ، ای نازنینم
خیلی وقته که تو خوابم ، تو در آغوشم نرفتی
آخ چه ساده تو گذشتی از اون حرفایی که گفتی
خیلی وقته که توی خوابم رنگ چشماتو ندیدم ،
حتی تو خیال و خوابم حرفی از تو نشنیدم
خیلی ساده تو گذشتی ، رفتی از این روزگارم
بعد تو، من موندم و دل، که می گفت آروم ندارم
کاش یه بار برای قلبم توی خوابم پا بذاری ،
بگی یک دروغ ساده ،
بگی تنهاش نمی ذاری
می دونم که این یه خوابه که حقیقتم نمی شه
کاش بمیرم و تو این خواب بمونم واسه همیشه
واسه همیشه ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:21 توسط : نیلوفر
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
پرواز را به خاطر بسپار...

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
برپوست کشیده ی شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست ...
امروز 79 روز از رفتن عزیزترین، مهربونترین ، و بهترین کسی که در زندگی من
وجود داشت می گذره . نمی دونم چه جوری این 79 روز و تحمل کردم و پشت سر گذاشتم ...
واقعا نمی دونم . فقط همین جوری گذشتن .....
امروز خیلی خیلی خیلی ... دلم براش تنگ شد. دلم گرفت. به خدا گفتم : چرا کسانی که ما
عاشقشون هستیم رو از بین ما می بری ؟؟؟ آخه چرا ؟!!!!
مگه من چقدر تحمل دارم ؟چرا همیشه عزیزترها می رن ؟؟
من دیگه تنها شدم ،( البته خدای مهربونم هست ). اما اونی که من واقعا دوستش داشتم
و تنها تکیه گاه زندگی من (بعد از خدای مهربون ) بود، دیگه پیشم نیست ...
و متاسفانه قدرش رو ندونستم ...
چه حیف ....
چه زود رفتی بابای خوبم ... خیلی زود دخترت رو تنها گذاشتی ...خیلی زود ....
آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری ...
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:6 توسط : نیلوفر
دوشنبه بیستم فروردین 1386
دل تنگ تو ...

آدم وقتی خاطراتش زیاد می شه ، دیوار اتاقش پر از عکس می شه ،
ولی ،
آدم دلش برای اون کسی تنگ می شه که نمی تونه عکسشو به دیوار بزنه ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:6 توسط : نیلوفر
جمعه هفدهم فروردین 1386
این دل دیگه مال تو نیست ...

زخم های رو دلم یکی دو تا نیست واسه زخم تازه دیگه جایی نیست
داشتم فراموشت می کردم دیگه تو رو تو رو خدا برو
این دل دیگه مال تو نیست دنبالش نیا ، مال تو نیست
از همون راهی که اومدی برگرد این دل دیگه مال تو نیست
فکر کردی اگه بری تا کی می شینم پای تو
سخت بود فراموشت ولی کسی اومد به جای تو
یه فرشته ی واقعی نقاب به چهرش نمی زد
اون اصلا مثل تو نبود زخمی به قلبم نمی زد
عکسات و آتیش زدم و عشقت و کشتم تو دلم
دیگه اجازه نمی دم بازی کنی با این دلم
این دل دیگه نمی خوره این بار دیگه گول تو رو
حتی حاضر نیستم بیارم به زبون اسم تو رو
زخم های رو دلم یکی دو تا نیست واسه زخم تازه دیگه جایی نیست
داشتم فراموشت می کردم دیگه تو رو تو رو خدا برو
این دل دیگه مال تو نیست دنبالش نیا ، مال تو نیست
از همون راهی که اومدی برگرد
این دل دیگه مال تو نیست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:37 توسط : نیلوفر
جمعه هفدهم فروردین 1386
یه دوستیه ساده ...

وقتی که می رفتیم با پای پیاده گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده
هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده
این بارون چشمام تمومی نداره آخه دلم برای تو یه بیقراره
گفتی نمی خوامت عاشقت نمی شم گریه هاتم دیگه برام فایده نداره
دیدی که عاشقت کردم خودت گفتی که فکر نمی کردم اینجوری عاشقت بشم
ولی دیدی که عاشقت کردم
اما من واسه تو می مردم دوستم نداشتی غصه می خوردم آخرش دل تو رو بردم
گفتی منو می خوای چیکار
تنها برو هرجا می خوای برو ...
تنها برو هرجا می خوای برو . برو...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:25 توسط : نیلوفر
شنبه دوم دی 1385
زمستون

زمستون رودوست دارم،به خاطر سفیدیش،
به خاطرپاک بودنش
مثل عشق تو ...
زمستون و دوست دارم ...
به خاطر تمام خاطراتی که زیر برف با تو داشتم ...!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:20 توسط : نیلوفر